سبید و استراتژی مارتینگل؛ وقتی «فقط یه پله دیگه» تبدیل به آخرین جمله عمر حساب معاملاتی شد!

سبید یک شب وارد یک کانال سیگنال شد.
ادمین کانال با اعتمادبهنفسی که فقط از فروشندگان دورههای «یکشبه میلیاردر شو» برمیاد نوشت:
«با استراتژی مارتینگل هیچوقت ضرر نمیکنی!»
سبید هم بدون اینکه ادامه متن رو بخونه، با هیجان گفت:
«همین بود! راز پولدار شدن رو پیدا کردم!»
همون لحظه ماشین حساب رو بوسید و گفت:
«داداش… از امروز با هم میلیاردر میشیم!»
😂😂😂
اولین معامله…
۱۰ دلار.
📉
بازار ریخت.
سبید گفت:
«اینا تازه گرم کردن بازاره.»
۲۰ دلار.
📉
باز هم ریخت.
سبید خندید.
«همینو میخواستم!»
۴۰ دلار.
📉
باز هم قرمز.
دوستش گفت:
«داداش مطمئنی داری سود میکنی؟»
سبید گفت:
«نه… دارم اعتماد بازار رو جلب میکنم!»
🤣🤣🤣
۸۰ دلار…
۱۶۰ دلار…
۳۲۰ دلار…
۶۴۰ دلار…
همهچی داشت دو برابر میشد؛
جز امید سبید!
😂💀
ماشین حساب گوشی ناگهان هنگ کرد.
یه پیغام اومد:
“برادر… خودمم گیج شدم!”
🤣🤣🤣
سبید ماشین حساب رو بست.
با ماشین حساب ویندوز امتحان کرد.
اونم بست.
رفت ماشین حساب گوگل.
گوگل نوشت:
«لطفاً آروم باش…»
😂😂😂
دوستش گفت:
«تا کجا میخوای ادامه بدی؟»
سبید گفت:
«تا وقتی بازار برگرده.»
بازار گفت:
«من نمیام.»
🤣🤣🤣
سبید برای ادامه مارتینگل رفت بانک.
گفت:
«وام میخوام.»
کارمند بانک پرسید:
«برای خرید خونه؟»
سبید گفت:
«نه… مرحله هفتم مارتینگل.»
کارمند بانک گفت:
«نگهبان…»
😂😂😂
مادرش وارد اتاق شد.
گفت:
«پسرم غذا نمیخوری؟»
سبید گفت:
«فعلاً نه…»
«دارم سرمایهگذاری میکنم.»
مادر گفت:
«چقدر مونده؟»
سبید گفت:
«غذا؟»
مادر گفت:
«نه… سرمایه!»
🤣🤣🤣
پدرش آمد پشت مانیتور.
گفت:
«این همه رنگ قرمز چرا؟»
سبید گفت:
«بازار داره نفس میکشه.»
پدر گفت:
«به نظرم داره جون میده!»
😂💀
چند ساعت بعد…
سبید شروع کرد وسایل خونه رو نگاه کردن.
تلویزیون…
یخچال…
جاروبرقی…
دوستش پرسید:
«چیکار میکنی؟»
سبید گفت:
«دارم مراحل بعدی مارتینگل رو پیدا میکنم.»
🤣🤣🤣
آخرین پولش رو هم وارد معامله کرد.
با اطمینان گفت:
«دیگه قطعاً برمیگرده.»
همون لحظه…
📉📉📉📉📉
بازار چنان ریخت که خود نمودار هم از خجالت اسکرول شد پایین!
😂😂😂
سبید از شدت ناراحتی نمودار رو برعکس کرد.
با خوشحالی گفت:
«دیدی؟ سبزه!»
دوستش گوشی رو از دستش گرفت و گفت:
«داداش… گوشیو برعکس گرفتی!»
🤣🤣🤣
پنج دقیقه بعد…
صرافی به سبید پیام داد:
«آیا از تجربه معاملاتی خود راضی هستید؟»
سبید جواب داد:
«نه… ولی شما خیلی از پولم راضی بودین!»
😂😂😂
آخر شب…
سبید به مانیتور نگاه کرد.
به کیف پولش نگاه کرد.
به موجودی نگاه کرد.
موجودی نوشت:
۰٫۸۷ دلار
سبید گفت:
«خداروشکر…»
دوستش گفت:
«واسه چی؟»
سبید گفت:
«فکر کردم حتی کارمزد برداشت هم ازم بیشتره!»
🤣🤣🤣
از آن روز به بعد، هر وقت کسی به سبید میگوید:
«داداش مارتینگل بلدی؟»
سبید سریع میگوید:
«آره…»
«اول پولاتو بشمار… بعد باهاش خداحافظی کن… بعد تازه مارتینگل رو شروع کن!»
🤣🤣🤣🔥💸
بازدیدها: 0


